آه، اي آيينه‌ي آفتاب گمشده!

یلدا با گیسوان سیاه ودرازش از راه رسید تا ما را به سپیدی زمستان پیوند بزند وشیرینی هندوانه اش را
مهمان دلهایمان کند ما نیز در مرکز سرکان به یاد شب یلداهای قدیم قصه گویی کردیم وشعر خواندیم فال

حافظ گرفتیم واعضا را با آیین یلدا قدیم آشنا کردیم در پایان هم با جوایزه که به برگزیدگان مسابقه ادبی

هندوانه برگزار شد این جشن را برای اعضا خاطر انگیز تر ساختیم

چطور بود؟
نشست ادبی با شاعر کودک ونوجوان آقای اسدالله شعبانی
در تاریخ یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ به قلم اعضای مرکز سرکان
اعضا مرکز با شاعر کودک ونوجوان آقای اسدالله شعبانی دیدار کردند

چطور بود؟
هفته کتاب وکتابخوانی بر همه دوستاران کتاب مبارک باد
در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ به قلم اعضای مرکز سرکان
مرکز سرکان در هفته کتاب وکتابخوانی با برنامه چون قصه گویی شعر خوانی مسابقه ادبی ومسابقه نقاشی با حضور مدارس یک هفته پر نشاط را سپری کرده ودر تاریخ 27 آبان با دعوت از نویسنده شهرستان جناب آقای محمد صالح بیات دعوت شد تا با اعضا نشست داشته باشد واعضا با ایشان دیدار کردند ونیز از اعضا کتابخوان تجلیل شد

هفته ی کتاب و کتابخوانی در مرکز سرکان به روایت تصویر

چطور بود؟
هفته ملی کودک همراه با کودکان کریلا
در تاریخ پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۵ به قلم اعضای مرکز سرکان

کودکی غنچه ای از رود صداقت به صفای آب است

کودکی صفحه ای از عشق و محبت به شکوه ماه است

کودکی سلسله ی اشک به دنبال سرشت است

کودکی لاله ی سرخ است به باغ امید

چطور بود؟
سلام برمحرم
در تاریخ دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۵ به قلم اعضای مرکز سرکان
هم صدا با خش خش برگهای پاییز صدای سنج ها وطبل های دسته های سینه زنی هم به گوش می رسد

گویی فصل ها هم به ماتم این مصیبت نشسته اند برگها آواز غم می خوانند ،باد پاییز تن درختان را غبار آلود می

کندوآسمان های های گریه میکند .این ابرها ی دلتنگ بد جوری گلوی آسمان را در عم شهادت سید الشهدا

(ع) میفشارندمانیز هم پای آسمان وزمین وکائنات این مصیبت را تسلیت می گوییم وبه سوگ نشسته ایم

چطور بود؟
هفته دفاع مقدس گرامی باد
در تاریخ چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۵ به قلم اعضای مرکز سرکان

همسفر مهتاب، سلام!

انگار همين ديروز ديرباز بود كه عشق روي كيسه‌هاي شني مبعوث شد و ناگهان يك نارنجك را روي فاصله هاي فانسقه‌ي زمين بست و تو در آستانه سيزده سالگي سبز، روي هزار و سيصد و چند هشتي سيم خاردار بلوغ يافتي و بزرگ شدي!

ديروز پوزه‌ي شغالان را به خاك ماليدي اما امروز نيز چنان گرگ‌ها به دريدن گلوي چكامه‌خوان چكاوك‌هاي شرقي مشغولند

كه دب اكبر هم جذام گرفته است.

آه، اي آيينه‌ي آفتاب گمشده!

چگونه پريروز پوتين‌هاي پاشنه بلند در باطلاق‌هاي زخمي جنوب گم شد و ما سال‌هاست كه از پس كده‌هاي تنگي نمور، در انتظار آفتاب، پرنده، گياه و رويشي دوباره‌ايم؟!

اكنون تو نيستي تا بهانه‌اي بزرگ براي بودنمان باشي. حالا فقط تنها دلخوشي‌مان اين است كه بر باره‌ي انتظار، مردي به رنگ ماه همچنان ايستاده است و بهار را قسمت مي‌كند